خرید بک لینک
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم این نقاشی را می بینید؟ همین که تابلوی باده کهن کردم جان است مرا ... عشق است مرا ... هرچه هست ؛ هست مرا شاید نزدیک شصت سال یا کمی بیشتر باشد که با ما است.یعنی در خانواده ما ..این تابلو اینهمه سال است که سنش خیلی از من هم بیشتر است؛نقاشی آلبوم عکس های مادرم است.روی جلد آلبوم عکس های مادرم است و هر وقت دلم تنگ می شود ؛می روم سراغش و می نشینم کنارش.انگار کنار مادر نشستم و باهم می رویم آن سالهای دور..سالهایی که من هیچوقت همه آنها را ندیدم .مادر با اندام کشیده اش و چهره ای بسیار جوان؛ شبیه شهزاده های قاجار ولی بی روسری و بی آنکه ابروهایش دست به دست هم داده باشند در

برچسب: آلبوم,سالهای,رفته, نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:51

یک بنز قدیمی سرمه ای, بسیار تمیز و کشیده کنار خیابان دیده ام؛ که نیم ساعتی زیر درخت ایستادم و خوب به قول قدیمی ها؛ورانداز کردم. سرکوچه ای یک شورلت آمریکایی, قرمز,پهن پیکر دیدم ؛که چون مردم هی می آمدند و می رفتند ...رفتم خودم را مشغول کردم به عینک های عینک فروشی و از شیشه عینک فروشی ..نیم ساعتی؛ آن را هم؛باز هم به قول قدیمی ها ؛ورانداز کردم. حالا چند روزی است به قول قدیمی ها "خاطرخواهشون" شدم ... اما می دانم خیلی کار دارم تا برسم به خرید...از بس باید بروم به قول قدیمی ها؛ پی عقبش و سروته قضیه (بنز و شورلت ) را دربیاورم ؛که بعدا آوارهء مکانیک و این حرف ها نشوم. من کلا به این قدیمی ها علاقه دارم

برچسب: قدیم, نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:51

دیروز نشستم بسیاری ازنظرات را ؛ پاک کردم .آرام آرام همه را پاک کردم. گاهی دوباره می خواندم و بعد پاک می کردم...اما خیلی هارا نخوانده پاک کن کشیدم .با نوعی بی رحمی که یک جورایی آرامش داشت . آدم وقتی به چیزی و کسی وابسته نیست ؛ آزاد است. وقتی کسی را دوست نداشته باشی خیلی راحتی.وقتی از کسی دلخور نباشی ؛رهایی. آدم باید فقط خودش باشد و خودش . حتی سایه اش هم نباشد ؛ آزادیست. می دانید..وقتی حتی به یک گل علاقه داری ..می خواهی بو کنی.همین؛ اذیتت می کند. چون به بویی می رسی ؛که نداری . تقریبا هیچکس برای خودش نیست . همه می روند . هیچ چیزی جاودانه نیست و همین ؛ بزرگ ترین درکی است که می توانی از همه زندگی ا

برچسب: حرف,های,روز, نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:51

دفتر دیکته ؛ یکی از آن دفترهایی بود که وقتی آموزگار می گفت دفترهایتان را باز کنید؛ خیلی ها دست و تن شان می لرزید. انگار یک زلزله هفت ریشتری آمده باشد.همیشه هم آخر, کلاس ؛وقتی آقای آموزگاردفترهای دیکته همه را به دستشان میداد؛بسته به نمرهء هر کس ؛دفترش روی سرش کوبیده می شد و فقط دو سه نفر ؛سرشان هیچوقت دفتر دیکته نخورد که یکی شان؛ من بودم. بعد از کوبیده شدن دفترها به سرها؛ همه با اشتیاق میخواستند ببینند نمرهء چند گرفته اند! هرچند معلوم بود که کمتراز ده گرفته اند ولی باز هم؛ همه نمره هایشان را دوست داشتند ببینند . کلاس عجیبی بود. وقتی هم نمره هارا می دیدند به جای امروزی ها که لبشان را تا زیر چانه

برچسب: دفتر,دیکته, نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:51

خیلی وقت ها می آیم بنویسم ؛ می بینم نمی نویسم! خیلی وقت ها که کم نیست؛ می آیم بنویسم ... می بینم نمی خواهم بنویسم. یک وقت هایی هم که می آیم بنویسم... حرف دلم را نمی نویسم . نمی دانم چرا ؛اما نمی نویسم! نوشتن مثل سنگ زدن است . یا مثل یک تیغ یک برش, نازک که می زنی .. خودش باز می شود و زخم؛ زخمی تر می شود و بیرون می ریزد ؛هرچه که پشت آن زخم است. گاهی فکر میکنم آدمی عالی است؛ که عادی تر از عادی باشد .آن قدر که هیچ کس محلش نگذارد و او ؛ در دنیای, بی محل, خود ؛حال کند . آن وقت می توان خیلی خیلی ساده تر از هر ساده ای ؛ نوشت . حس ها را روی کاغذ جاری کرد و رودخانه ای کوچک ؛ ولی آبی؛ از نجوای دل .. راه

برچسب: قرقره,های,چوبی, نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:51

خدا رحمت کند مادرم را هنوز متکاهای قشنگش را که برایم درست می کرد ؛ دارم. بعضی هایشان ؛ در غبار روزگار.. آن قدر غبار گرفته اند که باید شسته شوند؛ ولی من دلم نمی آید. برای همین ؛ شب ها به بوی دست های مادرم؛ سر بر غبار می خوابم. دلم نمی آید گره های, نخ هایش را که مادرم گره زده است ؛ باز شود. اگر باز شوند دیگر چه کسی می تواند آن گره هارا بزند ؟ این گره ها بوی قدیم دارند و شبیه هیچ گرهی نیست . اگر باز شوند من یادگارهای, مادر را یک به یک از دست می دهم . لباس هایش را دیگر ندارم جز یکی دو لباس پرخاطره. کفش هایش را ندارم جز یکی دوتا ساده. متکاها را هم باز کنم ... گره هایش را نخواهم داشت و هیچ متکایی؛

برچسب: گره,های,مقدس, نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:51

رفتیم شهرمان ...عروسی یکی از اقوام نزدیک؛ که خاطرات خیلی خوبی باآنها دارم . خیلی وقت بود نرفته بودم . از وقتی که خانه زیبا و بزرگ پدر را فروختم؛ دیگر کمتر می توانم به شهر آبا و اجدادی ام بروم.اما خیلی وقت ها به یادش هستم . به یاد همه سالهایی که آن جا زندگی کردم و قد کشیدم و خاطره ساختم. بعد از پدر و مادرم ..کمتر پای, رفتن پیدا می کنم. آدمهایی که می شناسم؛تقریبا همه مرده اند.برای همین؛ شهر برای من؛ ساکت و غریب می آید. عصر پاشدم رفتم گورستان. گور تا گور .. همه جا گور . دلم برای زنده های, دیروز که زیرخاک هستند ..تنگ شد.آن قدر که می خواهم بروم زیر خاک شان؛ وازآنها حال و احوال بپرسم و پای حرف هایشا

برچسب: چادری؛,پراز,بوی,بهشت, نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:51

صفحه بندی